ازقدیم گفتن جوینده یابنده است خوب من هم مدتی بود چیزی را گم کرده بودم و هی گشتمو گشتم تا پیداش کردم از این بابت هم خیلی خوشحالم چون واقعا دلم برا ش تنگ شده بود امیدوارم قدرش را بدونم .....
نقش افرین
سایه اش را می بینیم هر شب و صدای خش خش پیراهنش را می شنویم ،
که کشیده می شود به روی صخره ها . چه بی محابا بالا می رود . سنگ به
سنگ . می گویند که او نقشی می زند در انتهای تاریک ان غار .
ای نقش افرین ، چه چیز را حک می کنی در ان انتهای جادویی با پنجه هایت
که خونین است و پر درد؟ .... چه چیز را رقم می زنی که گویی هیچ چشم
غریبه ایی نباید بر ان بیافتد ؟ شب ها صدای تیشه ات خواب را از ما گرفته .
فرهاد که نیستی یقینا ، او سالهاست که مرده .... سایه اش ؟ .... شاید .
بزرگی به او می گوید :
به هوش باش فرزند . با که پیمان داری ؟ در دیاری هستی که عهدها به راحتی
شکسته می شوند . اینجا دیار فریبکاران است . تو دیگر اشتباه نکن .
لیکن باز سایه اش را می بینیم هر شب و صدای خش خش پیراهنش را .....
دوران پارینه سنگی
ما ادمها و انسانها و بشرها و هر چیز دیگر که اسممون هست بسیار افراد و اشخاص و شخصیتهای جالب و شگفت انگیز و وحشتناکی هستیم که به عنوان زندگی اجتماعی از غارهای خود پائین امده و به دشتها پناه اوردیم و در کنار رودخانه ها ساکن شدیم تا در کنار اقوام بدوی خود به زندگی سراسر جمعی و پر نشاط که حاصل زندگی شهر نشینی هست ادامه دهیم و خود را اواره و در بدر کردیم به امید ارمان شهر ..... اما حالا که به دورو بر خود نگاهی می اندازیم می بینیم زندگی مان چندان توفیری با نیاکانمان که در اعماق غار ها زندگی میکردند ندارد ،گو انکه انها بسیار بهتر از ما زندگی می کردند . کمی بهتر به اطراف نگاه کنی انسانهای بدوی و بوشمن های زیادی را می بینی که همچنان به زندگی ما قبل تاریخی خود وفا دار مانده اند چرا که با گذشت قرنها از تاریخ بشریت هنوز اداب معاشرت و رفتار اجتماعی مناسب را فرا نگرفته اند و همچنان پیرو گذشتگان پشت کوهی خود به زندگی ادامه می دهند . نمی دانم در زمانهای قدیم وقتی بشر اولیه از دست بشر اولیه ی دیگر ناراحت میشد ایا به دنبال تلافی بود یا نه ، ایا با پتک سنگی بر سرش می کوبید و یا نقاشی او را در ته غارش می کشید تا فردای ان روز با نیزه اش او را از پا در بیاورد .....نمی دانم به هر حال اصلا ولش کن .....
بعد از یک گفتگو ی بیخود رفتم تو کارگاه مثل ادمهای گیج دور خودم چرخیدم می خواستم بزنم هر چی که هستو نیست رو داغون کنم خیلی عصبانی بودم گلوم گرفته بود یه چیزی رو وجودم سنگینی میکرد با همون اعصاب خوردی بومی رو که چند وقتی بود گوشه ی کارگاه خاک می خورد رو اوردم ،قلمو رو زدم تو رنگ شروع کردم به کشیدن نمیدونم اون موقع چی می خواستم بکشم هیچی تو ذهنم نبود هیچی درست در نمیامد ،خوب از اینکه کلی رنگ رو حروم کرده بودم و به چیزی نرسیده بودم بیشتر اعصابم خورد شد بلند شدم لباس پوشیدم زدم بیرون .....و چه خوب شد که زدم بیرون . همیشه باید این کار رو کرد . اگر چیزی ادمو ناراحت میکنه اون لحظه باید از اون فاصله گرفت ، باید ازش دورترشد تا بهتر بشه دیدش ، می دونی درست مثل نقاشی کردن می مونه. وقتی از تابلو فاصله بگیری بهتر می بینی که چکار داری میکنی .بعد از یه تلفن به یه جای دور برگشتم خونه اروم شده بودم رفتم کارگاه شروع کردم به کشیدن چیزی که می خواستم .....خوب این دفعه بهتر شد........یاد شعرت افتادم باشه یادم می مونه ....
دیروز بعد از ظهر نمی خواستم بیام و نیامدم کمی دلخور بودم . از دست تو ،از دست خودم. از دست پام ، از دست کمرم .....خوب وقتی زنگ زدی و گفتی برو تو سایت ازچیزی که پشت تلفن گفتی مطمئن بودم بسیار خوشحالم کردی و از این بابت خدا رو شکر می کنم .....رویایی که دیده میشه خیلی قشنگه مثل شعرت .....
فرم همه ی چیزها را تشخیص بده
رنج و شادی انها،صلح ونیرومندی انها را،
و احساس کن که چگونه گنبد گردون
تمامی جهان را به هم پیوند داده
ان گاه تو،طراح ،رنگ امیز و استاد بیانی ویژه خواهی بود
گوته
خدا هیچ کس را اتفاقی به این دنیا نیاورده، هر کدام برای کاری.
پس برای ان رسالت بزرگ که بر دوش تو نهاده شده بلند شو و
دورخیزی کن به درون زندگی...........
تبریک
امروز رو خیلی دوست داشتم یه خبر خوش از طرف یه دوست عزیز شنیدم و باعث خوشحالی من شد چیزی که منتظرش بودم و از این بابت خدا رو شکر می کنم و برای این عزیزم بهترین ارزوها را دارم امیدوارم که همیشه موفق باشد .
و اما این وبلاگ بیچاره .....چند وقت بود که به خاطر خیلی از کارها نتونستم بیام و چیزی بنویسم و جالب تر اینکه بر خلاف خونه مون که تو این ایام پر رفت و امد بود انگار کسی از این طرف ها عبور نکرده همه جا رو گردو غبار گرفته ........ببخشید رودخانه ی برفی عزیز . امیدوارم که بی توجهی مرا نادیده بگیری و اجازه بدی مثل گذشته بیام و گاهی گداری چند خطی بنویسم و باقی داستان.......
